خرید بک لینک
«دلِ سنگ» در ایران به تپش درآمد

مجموعه‌داستان «دلِ سنگ» تازه‌ترین اثرم در ایران نبضِ حیات یافت.

این کتاب، چکیدهٔ سال‌هایی است که میان دو جهان معلق بودم: روستا و شهر، وطن و غربت، کودکی و مرگ، عشق و جدایی... در بندبندِ این داستان‌وارهها صداها و بوی‌هایی نفس می‌کشند که جانِ مرا ساخته‌اند؛ صدای «دزینگ‌ـ‌دزینگِ» داس بابابزرگ بر سینهٔ سبزه، خروشِ بی‌رحمِ قطار و کارخانه، بوی شیرِ تازه‌دوشیده و دودِ تلخِ تنور، طعمِ چای مانده، عطرِ خاکِ تر و تَپَکِ وطن و سردیِ سنگفرش بیگانه، و حتی آن سکوتِ گزنده‌ای که بعد از رفتنِ عزیزی، در چارچوبِ خانه جا می‌ماند. داستان‌هایی چون «دلِ سنگ»، «تارسَکی»، «لباسِ جایرَوَک»، «گمشده»، «زوزه‌ها»، «خانه‌تکانی»، «آسوخته»، «شاپرک‌های کاغذی»، «سَقِچ»، «شاهده»، «آدم‌های شیشه‌ای»، «اسب‌های وحشی»، «سوغاتی» و «سایه‌دست» هر یک روزنه‌ای هستند به این جهانِ پردرد و پرامید.

در پیشگفتار کتاب، «از دلِ سنگ تا سایه‌دست»، (که بعداً همین‌جا می‌گذارمش)، ردِ پای خودم را دنبال کرده‌ام؛ از کوچه‌های خاکی و آفتاب‌سوختهٔ سبزکوه تا غبارِ سنگینِ غربت. از خانه‌ای که هنوز بوی کاهگل و نانِ گرمش در حافظه‌ام بیدار است تا شهرهای شلوغی که در آن‌ها آدم‌ها شانه به شانه‌ هم راه می‌روند، بی‌آنکه یکدیگر را ببینند...

سال‌ها زندگی در غربت درسی برایم داد؛ آدم هرچقدر از خانه دور شود، خانه راه‌های عجیبی برای برگشتن به او پیدا می‌کند. شخصیت‌های این داستان‌ها، همگی چیزی را در جایی جا گذاشته و از دست داده‌اند؛ یکی خانه‌اش را، یکی پدری را، سومی جوانی، زن، روستا یا حتی واژه‌ای زلال را که زمانی معنای روشنی داشت. یکی مدام به عقب نگاه می‌کند، دیگری با تمام وجود فرار می‌کند و سومی می‌پندارد که گریخته است... اما شب که می‌شود، صدای پا و نجواهای همان گذشته را پشت پنجرهٔ می‌شنود.

«دلِ سنگ»، نزدیک به ۱۷۰ صفحه، توسط انتشارات آروَن در تهران در دسترس قرار گرفته است.

از دوستان و دست‌اندرکاران محترم انتشارات «آروَن» به ویژه مدیر گرامی جناب آقای شهرام سلطانی، و استاد بزرگوارم، جناب شاه‌منصور شاهمیرزا، صمیمانه سپاسگزارم که با نکات و پیشنهادات ارجمندشان راهنمایم بودند.

«آروَن» پیش‌تر نیز مجموعه‌داستانم «نوحهٔ دارکوب» را به خوانندگان فارسی‌زبان هدیه کرده بود و این همراهیِ دوباره برایم ارزشی گران‌بها دارد.

اکنون، «دلِ سنگ» از آغوش من پر کشیده و رها شده است. احساس می‌کنم بی‌وزن شده‌ام. تمام آن اضطراب‌ها، عرق‌ریزی‌ها و هیجان‌ها جای خود را به آرامش و شادمانیِ انتشار داده‌اند. باقیِ راه و سرنوشتِ این سنگِ تپنده، با شما و دل‌های گرم شماست. دلتان تپنده باد!

با مهر

فردوس اعظم

فردوس اعظم ادبیات تاجیکستان داستان کوتاه غربت
Sun 16 Aug 2026 | 13:9

برچسب: نویسنده: ستایش افشاری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:56

صفحه بندی