خرید بک لینک
ایرانِ مانا!

(دژ بیداری اندیشه)

بگذار

دیوارها فرو ریزند،

کاج‌ها ایستاده در بغضِ سنگین بپوسند،

و باغ در نفسِ بادهای مسموم بسوزد...

تو مپندار که این نقطه‌ی خاتمهِ من است!

روحِ مانای زمان، در تنِ ایرانِ من است!

ایران را نتوان با موشک شکافت؛

که این خاک‌پاره نیست!

اندیشه‌ای‌ست ستُرگ!

هویتی‌ست بزرگ!

"مرزی‌ست پُرگُهَر"،

جغرافیای بی‌کرانه‌ی خرَد است!

اندیشه‌ای که پیش از زایشِ کوه‌ها،

در سینه‌ی دماوند،

در شریانِ آتش‌زای البرز،

مثل سبزپیچَکی مغرور،

بر تاروپودِ تاریخ پیچیده است.

کورسویانِ مرداب‌نشین،

تنها کفِ روی آب را می‌بینند.

اما این شب‌پرستانِ تاریخ‌دُزد،

این جغدهای وهم‌زده،

که کتاب‌های ما را در تاریکی

با ترس ورق زده‌اند،

شب‌ها کابوسِ سنگینِ کوروش را می‌بینند.

شما، ای محکومانِ ابدیِ فنا!

که معنیِ «انسان» را

در قصاب‌خانه‌ی مغزهایتان کُشته‌اید

تنها زبانِ خون را می‌فهمید.

نمی‌دانید:

درختی که ریشه در هسته‌ی زمین دارد،

با دزدیدنِ برگ‌های زردش نخواهد خشکید!

تبر به ریشه‌ی ما؟

زهی خیالِ خام!

سقوطِ این درخت؟

افسانه‌ای‌ست که شب‌ها برای تسکینِ وحشتِ خود می‌بافید!

تو مپندار که این نقطه‌ی خاتمهِ من است!

دشتِ بی‌مرزِ زمان، پهنه‌ی ایرانِ من است!

اینجا اندیشه جوشن‌پوش است،

و بی‌ریشگی کفن‌پوش.

دشمنِ خون‌مَک می‌لرزد؛

نه از سنگ،

نه از موشک...

که از بیداریِ باستانی،

از ایمانِ ریشه‌دار،

از هیبتِ رستمی که زیرِ پوستِ این خاک،

در انتظارِ شیهه‌ی رخشِ نور،

آرام‌آرام پلک باز می‌کند!

بگذار جهانِ دورو بر ویرانه‌ها بخندد!

چون ققنوس از دلِ خاکستر برخیزد،

قسم به نور، که خورشید،

برای تابیدن،

از چشمانِ ما اجازه خواهد گرفت!

تو مپندار که این نقطه‌ی پایان کارِ من است!

نبضِ هستیِ جهان، در رگِ ایرانِ من است!

فردوس اعظم

زنده باد ایرانِ بزرگ!

ایران جنگ Iran ایران بزرگ فردوس اعظم
Tue 3 Mar 2026 | 23:39

برچسب: نویسنده: ستایش افشاری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:56

صفحه بندی