خرید بک لینک

دو سروده‌های‌ تازه‌ شاعر نامور تاجیک با نام‌های «ایران» و «سرزمین پاک»، بازتابی پرشور از هویت تاریخی، فرهنگی و روح مقاوم یک تمدن کهن است که با زبانی حماسی و سرشار از ارجاعات ادبی، ایران را نه صرفاً جغرافیا، بلکه جوهری زنده از خرد، عشق و پایداری معرفی می‌کنند.

طبق گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس در دوشنبه، «فردوس اعظم» شاعر نامور تاجیک در سروده‌های تازه خود با نام‌های «ایران» و «سرزمین پاک»، ایران را نه صرفاً یک جغرافیا، بلکه جوهری زنده از خرد، عشق و پایداری معرفی کرده و آن را شکست‌ناپذیر دانسته است.

در سروده‌ی «ایران»، شاعر با الهام از سنت حماسی فردوسی، تصویری استوار و اسطوره‌ای از ایران ارائه می‌دهد؛ سرزمینی که در برابر هجوم «دیوهای کین» و قدرت‌های زودگذر، همچنان پابرجا مانده است.

فردوس اعظم با بهره‌گیری از زبان فاخر و واژگان کهن، ایران را به «نبض جهان» و «جان و دل» تعبیر می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که هویت این سرزمین، ریشه در فرهنگی دارد که با جنگ و خشونت از میان نمی‌رود.

در این شعر، ارجاع به چهره‌های برجسته‌ی فرهنگ و ادب فارسی چون حافظ، سعدی، مولانا، خیام و ابن سینا، نشان‌دهنده‌ی پیوند عمیق میان «تمدن» و «خرد» است.

شاعر تمدن را نه در قدرت نظامی، بلکه در حکمت، دانش و زبان دری می‌بیند و از این رهگذر، نوعی بازتعریف هویت ایرانی ارائه می‌دهد که بر پایه‌ی اندیشه و فرهنگ استوار است.

سروده‌ی «سرزمین پاک» نیز ادامه‌ی همین نگاه است، اما با زبانی فشرده‌تر و تصویری‌تر.

در این شعر، ایران به‌ مثابه موجودی زنده و اسطوره‌ای تصویر می‌شود: «شیر پارسی» و «آشیانه‌ی آتش‌پرنده» که این استعاره‌ها، حس قدرت، شکوه و پویایی را القا می‌کنند.

شاعر در اینجا تقابل نور و ظلمت را به‌عنوان محور اصلی مطرح کرده و پیروزی نهایی «نور» را امری قطعی می‌داند.

یکی از مشخصه‌های برجسته‌ی هر دو سروده، استفاده از عناصر اسطوره‌ای همچون سیمرغ و اژدهاست که ریشه در ادبیات کهن فارسی دارند. این عناصر، در کنار زبان حماسی، به اشعار بُعدی فرازمانی می‌بخشند و آن‌ها را به پلی میان گذشته و حال تبدیل می‌کنند.

علاوه بر این، تاکید بر «خرد» و «معرفت» به‌عنوان چراغی خاموش‌نشدنی، پیام اصلی شاعر را شکل می‌دهد: پایداری یک ملت در گرو فرهنگ و اندیشه‌ آن است.

در مجموع، این دو سروده را می‌توان بیانیه‌ای ادبی در ستایش هویت فرهنگی و تاریخی ایران دانست؛ آثاری که با تکیه بر میراث ادبی و فلسفی، تصویری امیدبخش و مقاوم از آینده ترسیم می‌کنند و یادآور می‌شوند که سرزمین‌هایی با ریشه‌های عمیق فرهنگی، هرگز به آسانی از میان نمی‌روند.

«ایران»

(با اجازه از روح پرفتوح فردوسی کبیر)

یکی خیره‌سر، بر سریرِ دروغ،

که جانش ندارد نشان از فروغ.

به پندارِ باطل که با زور و شر،

بسوزد دل این «کهَن‌بوم و بَر».

نفس‌های او بوی خاکستر است،

ابرقدرت؟ اصلا! ابرابتر است!

که این کینه‌توزِ غریب و دُژَم،

چه داند از ایران و از جامِ جم؟

نداند که ایران نه مشتی گِل است،

که نبضِ جهان است و جان و دل است!

ندانَد که این فرّ و این عشقگاه،

به شمشیر و آتش نگردد تباه!

بسی دیوِ کین آمد و درگذشت،

چو بادی که نالید در کوه و دشت.

بله، آمدند از پیِ غارتش،

که ویران کنند آن همه شوکتش.

سکندر کجا؟ آن همه کین چه شد؟

«شکوهِ» دروغینِ «شاهین» چه شد؟

همه باد گشتند و ایران بجاست،

که این ریشه در سایه‌گاهِ بقاست!

تو ای تاجرِ جنگ و دیوِ زمان،

چه دانی ز خشم- آهِ ایرانیان!

تو از نرخِ خون گویی و سود خویش،

من از ریشه می‌گویم از اصل و کیش!

بترس از خروشِ دماوندِ پیر،

زِ خشمِ نهفته در این شَرزه‌شیر!

ستون‌های دیرینِ تختِ مهین،

گواهِ بقا باشد از سرزمین!

بله مامِ ایران بماند چنان،

به در زمان حاضریان و به آیندگان!

چو خواهی که خوانی کتابِ کُهن

ز فرزانگان بشنو اول-سخن؛

تمدن نه با جنگ و خشم و خری‌ست،

که در حکمت و دانش و داوری‌ست!

چو فردوسی از واژه‌ها ساخت کاخ،

ستبر و بلند و شگرف و فراخ.

ز حافظ شنو رمزِ رندی و راز،

که دارد جهان بر وجودش نیاز!

چه گویم از آن پیر خلوت‌نشین،

که لرزد از او تختِ بیدادِ کین!

و یا سعدی آن مردِ صاحب‌سخن،

که پندش بُوَد جانِ هر انجمن!

جلال‌الدین آن شمسِ افلاکِ روح،

که کشتیِ جان را بِشُد همچو نوح.

بگوید که عشق است قانونِ زیست،

بدونِ محبت، جهان زنده نیست!

ز خیام و سینا و عطارها،

فروزان شده چشمِ کورِ شما!

چنین است برهانِ پاینده‌گی،

به فرهنگ یابیم بس زنده‌گی!

تمدن؟ شکوهِ زبانِ دری‌ست!

درفشِ نیاکانِ نام‌آوری‌ست!

تمدن؟ خرد در رگِ زندگی‌ست!

شکوهِ رهایی و فرخندگی‌ست!

تمدن نه با آتش و آهن است،

که پیوندِ اندیشه با میهن است!

بله، این تمدّن نباشد چو گُل،

که پژمرده گردد به آهِ دهُل.

درختی که ریشه دوانده به سنگ،

نترسد زِ تهدید و غوغای جنگ!

و کاجی که با روح و جان قد کشید،

زِ طوفانِ دیوان نلرزد چو بید!

که این مرز، پیوندِ جان و دل است

طلسمِ ستم‌پیشه‌گان باطل است!

چو آن پیر آن کاخِ والا بساخت،

خرد را به جانِ زمانه نواخت!

سپهرِ سخن، اخترش پارسی‌ست،

بقای خرد، جوهرش پارسی‌ست.

تو ای دیو کینه، شنو این سُخن:

که هرگز نخشکد درختِ کهن!

و خورشیدِ ایران بتابد بلند،

نیفتد بر این مرز و بومی گزند!

ندانی که ایران نه مرز و گِل است،

که تاریخ، اندیشه، جان و دل است!

بماند وطن در جهان جاودان،

به کوریِ چشمِ ستم‌پیشه‌گان.

فروپاشد آن قدرتِ «آهنین»،

بماند به جا نامِ ایران‌زمین!

****

«سرزمین پاک»

ایران که آشیانه‌ی آتش‌پرنده‌است —

یعنی بلندبال‌ترین روحِ زنده است!

او شیر پارسی‌ست، مبادا خطا کنی!

نزدیکتر نیا! که چَنگش درنده است!

هرگز چراغ معرفت اینجا نمُرده است،

این سرزمینِ پاک خِرَدآورنده است!

ای فتنه‌گر! که زاده‌ی تزویر و کینه‌ای

اتمامِ تو رسید؛ حقیقت‌ گَزنده است!

دیدی چگونه کینه‌ی ظلمت بریده شد؟

دیدی چگونه بیخِ سپاه تو کَنده است!

دیدی چگونه فرق سَرَت را شکافته‌ست،

سیمرغ خشمِ ما که شهابِ جهنده است!

طوفانِ موشک است که از خاک می‌پَرَد—

چون اژدهای مست که آتش‌زَننده است!

در جنگِ تیرگی و سپیدی، بدون شک،

آینه‌دارِ نور همیشه بَرنده است!

با آن‌همه جراحت و زخمِ هزار سال،

او هم‌چنان امیدِ دلِ پُرتپنده است!

خبرگزاری فارس در دوشنبه

برچسب: نویسنده: ستایش افشاری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:56

صفحه بندی