خرید بک لینک
بنی آدم

بیا سعدیا، سر ز تربت برآر!

تماشا کن این «نسل خنجرگذار»!

تو گفتی: «بنی آدم اعضای هم...»؟

بپوسید آن پیکر محترم!

در این عصرِ پوچی، در این فصل سرد،

غمی هم کَسی را نیارد به درد.

«چو عضوی به درد آورد روزگار»

«دگر عضوها را»، فزاید قرار!

به دامان غم چون سَرِ من رَوَد،

قدم‌ها به رقص تَتَنتَن رود.

اگر چشمِ یک تن شود غرق خون،

دگر چشم گیرد نوار از جنون!

برادر، برادر به چاه افکند،

پی سکه‌ای، گور را می‌کَند!

ببین، سعدیا! گوهر آدمی،

عرضهند اینان به یک درهمی!

نمانده‌ست پیوند پیمان و عقد،

که عشق است قربان بازار «نقد»!

نه از یک گهر، کز گِلِ کینه‌اند،

که حیوان وحشی دیرینه‌اند!

یکی گرگ گشت و یکی مار شد،

زمین سفره‌ی نعش مردار شد!

ببین کودکی مانده در زیر سنگ،

نفس می‌کشد با اجل؛ تنگ‌تنگ!

ولی آن طرف، خواجه‌ی می‌پرست

ز خون یتیمان شده سخت مست.

نگو از «شرافت»! نگو از «سرشت»!

که شد چهره‌ی آدمیت، پلشت!

ز پوست بشر، قالین انداختند،

ز مغز سرش، کاخ‌ها ساختند!

به جای دل اندر قفس‌های تنگ،

تپد ساعت مرگ با نام جنگ!

نه آدم، که آهن‌دلان خراب،

که نوشیده خون شرافت چو آب.

تو گویی نشستن به سوگ کَسان؟

مَکَد اینک این قوم، خون جوان!

چو سوزد سرای رفیقان به شب،

بگیرند «سلفی» ز اوج طرب.

زمین زیر پا لخته‌لخته‌ست خون،

جنون است این، سعدیا، این جنون!

در اینجا کسی را به کس کار نیست!

به جز سایه اینجا کسی یار نیست!

هوا بوی نعش بشر می‌دهد،

فلک مژده‌ی «شام شر» می‌دهد!

بنی آدم در روز جاری گرگ هم‌اند،

نه مرهم، که زخم سترگ هم‌اند.

خورَد مادر از فقر، فرزند را،

بُریده پدر تارِ پیوند را

خدا هم در این دوزخ سرد و پست،

ز خلق «بنی آدم»اش شُست دست.

تو کز درد مردم نداری غمی،

چرا گفتی پس این؟ عجب آدمی!

هر آن کس که ظالم‌تر، او «شاه»تر!

هر آن کس که قتال؛ «آگاه»تر

فردوس اعظم

بداهه

بنی آدم فردوس اعظم زمانه سعدی
Tue 3 Mar 2026 | 23:42

برچسب: نویسنده: ستایش افشاری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 16:56

صفحه بندی