خرید بک لینک
div class title h3 پرتقال های امید h3 div div class content p جنگ مثل سایه همیشه همراه مان است گردباد خشم گینی که ستون های زندگی را می شکند و چیزی جز ویرانی و ناامیدی باقی نمی گذارد p p من و خانواده ام سال هاست که به آن عادت کرده ایم مثل یک مهمان ناخواسته حاضر به رفتن نیست اما این سایه ی نوآمده این سایه ای که سیاهی ترسناک تری را زاییده است فرق می کند تاریک تر وحشت انگیزتر و مثل و بای همه گیر همه چیز را آلوده کرده است p p آن بعدازظهر مثل روز های پیش سنگینی ناامیدی و احساس س ستی شانه های باریک مادرم را آویزان کرده بود آفتاب از پشت شیشه های شکسته ی پنجره مان به خانه می تابید و روی صورت نهیب و چشمان بی رنگش می نشست پوست روی استخوانیش پ رآژنگ شده بود حال خواهرم بد تر از او جسم کوچکش لاغر تر و چشمانش مثل عروسک یکپایه اش که همیشه در گوشه اتاق می خوابید بی رنگ تر می نمودند دنده هایمان مانند کلید های پیانو از بدنمان بیرون زده بود سال ها پیش پدرم که آن وقت زنده بود گفت جنگ مانند سرطان است آرام آرام هر چیزی را که با آن در تماس است می خورد p p تمام تلاشم را به کار ب ردم تا اگر حتی دستم زیر سنگ هم برود چیزی برای خوردن پیدا کنم اما این کار مثل تلاش برای صید ماهی در بستر یک رودخانه ی خ شک بود هیچ وقت این قدر احساس درماندگی نکرده بودم p p روز گذشته آخرین د ستپانه ی مادرم را با ب های ناچیز فروختیم p p گویی شهر ارواح بود خیابان ها مثل شکمم خالی فروشگاه ها مانند دهانم بسته تنها گاهی صدای انفجار از دوردست می آمد و سکوت را می شکست ساختمان ها ریخته و گوشه ها پر از آوار بود بوی دود و باروت در هوا می پیچید نمی توانستم در حین راه رفتن احساس ترس نکنم هر لحظه ممکن بود در تیررس قرار بگیرم سرم را مثل متهمان پائین انداخته به سرعت راه می رفتم تا خودم را به تنها نقطه بازار مانندی که آن روز کار می کرد برسانم از کوچه خاكالود فرعی پیچیدم گروهی از سربازان در حال گشت زنی بودند صورت هایشان پوشیده و تفنگ های سنگینشان در دست بعضی هایشان ریش بلند اما نامرتبط داشتند وقتی با شتاب از کنار آن ها رد می شدم جرئت نداشتم تماس چشمی برقرار کنم گاهی احساس می کردم دنبالم می کنند p p با هزار بیم و خ واطری خودم را از نگاهشان دزد یدم و سرانجام به بازارچه رسیدم همان منظره همیشگی تیره و پوشیده از فقر را داشت گروه خ ردی از دست فروشان روی زمین روی چادرهای پاره پاره شان اجناس می فروختند قیمت ها گزنده کالا ها ک میاب چهره ها گرفته و نقش لبخند را به ندرت می شد از روی ک سی مشاهده کرد تنها چیزی که در میان این سیاهی اهمیت داشت بقا بود p p پرتقال های روشن پیر مردی که روی چادر پهن کرده ریخته بود توجهم را جلب کرد نزدیکش آمدم بویشان فضای کوچک بازار را پ ر کرده بود به آن چه پیش تر دیده بودم هیچ مانندی نداشتند فقط رنگشان یک بود رنگشان در آن فضای خاکستری روشن تر و برجسته تر می نمود به اندازه ک دو و با نور زرد و نارنجی می درخشیدند مادرم عاشق پرتقال بود پدرم هیچ گاه خانه را بی پرتقال نمی ماند با تعجب از فروشنده پرسیدم این میوه ها را از کجا آوردی پدر مرد به سادگی لبخند زد و گفت از سایه دوست من از سایه این ها میوه نیستند افلیسون های امیدند که قدرت زنده ماندن را می دهند p p زنده ماندن زیر لب پیچ پیچ کردم منظورش را اصلا نفهمیدم اما چون خانواده ام منتظر بود سه دانه خریدم مرد سالخورده همان طور که پرتقالی را با پارچه سفیدی پاک می کرد نگاه پرسشگرم را پ یخ س کرد پسرم با این که گاهی سایه مانند پرده ی غفس همه چه را می پوشاند اما این پرتقال ها در تاریکی چراغی از ا میدند باور کن p p باز هم معنی کلمه هایش را س ر ف هم نرفتم دو دانه نان از فروشنده پهلویش خریدم و با پرتقال ها راهی خانه شدم p p رسیدن تا منزل مثل آمدن برابر گذشتن از هفت خوان بود p p با دیدن افلیسون های کدو مانند مادر و خواهرم نیز حیران شدند وقتی آن ها را خوردیم اتفاق عجیبی افتاد صورت مادرم گ ل انداخت چشمانش درخشیدند بدون یاری توانیست روی پای خودش بایستد روخسار خواهرم مثل پوست پرتقال ها درخشش سالمی به خود گرفت او هم به راحتی توانیست با عروسکش سرگرم بازی بشود همه حیران شدیم پیر مرد راست می گفت پرتقال ها ما را درمان کرده بودند p p از آن روز به بعد هر روز با هزار تشویش به بازار می رفتم و از آن موسفید سه دانه افلیسون می خریدم تا این که مرا به عنوان دستیار پذیرفت و در بدل هر روز کار مقداری پرتقال و یک دانه نان می داد دیگر هج وقت مثل آن روز گرسنه نماندیم p p ظاهرا سایه ی جنگ از بین رفته بود اما نه می دانستیم سایه هنوز آنجاست در پس زمینه ای زیر پوست شهر کمین کرده و منتظر فرصتی برای شکار است p p فردوس اعظم p p داستان کوتاه p div span class tags h4 پرتقال های امید h4 h4 پرتقال های امید h4 h4 داستان کوتاه h4 h4 فردوس اعظم h4 span div class details span dir ltr Thu 8 Jun 2023 span 17 24 div div class footer span class author فردوس اعظم span span dir rtl comment for 203 span div

برچسب: نویسنده: ستایش افشاری تاريخ: جمعه 28 آذر 1404 ساعت: 17:01

صفحه بندی